تبليغاتX
راسكولنيكف

 

زندگی در دانشگاه پیام نور ، مشهد

توي اتوبوس نشستم و دارم كتاب مي خونم. از اول كه سوار شدم اين پيرمرد و پيرزني كه روي صندلي روبروييم نشستن داشتن نصيحتم مي كردن و از قديما مي گفتن. از اون زمانايي كه نون نبوده و حالا كه تجمل شده و جوونا همه فاسد شدن و از اين حرفا

تا دانشگاه چيزي نمونده ، و پيرمرده بین حرفاش چند لحظه اي هست كه به صفحه كتابم خيره شده ، آخرش مثل این که خودشم از حرفای خودش خسته شده باشه ، مي پرسه : چي مي خوني پسر؟ پشت كتاب و نشونش مي دم : خودكشي آسان ، جاج آقا.

اتوبوس به ايستگاه رسيده ، مي پرسه : يعني آخرش چكاره مي شي؟ 

مي گم: يه كار دولتي ، با بيمه!

دستاش رو به هوا بلند مي كنه و داد مي زنه : انشاا به خواسته ات برسي جوون.

و پيرزني كه كنارش نشسته ادامه مي ده : انشاا يه زن خوبم

از اتوبوس مي پرم پايين و همینطور که به دانشگاه نزدیک می شم با خودم فکر می کنم تا قبل از سی سالگی یه جوری کلک خودم و بکنم! آخه اصلا دوست ندارم وارد هذیان گویی های این آدم بزرگا بشم ! اصلا من همیشه از این آدم بزرگا بدم می اومده ، و بدبختی اینه که خودمم دارم بزرگ می شم!!!

وارد دانشگاه می شم ، جاي دل انگيزيه ، يه فضاي سبز سمت چپ داره و با گلهاي قرمز رنگي كه من نمي دونم اسمشون چيه با درختايي كه حتي تو زمستون هم سبزند. به چمنش هم خوب مي رسن چون هميشه تازه اس. سمت راست هم يه پاركينگ بزرگه كه عمرا ماشينهاي دانشجوها رو راه نمي دن اونجا ، اين نگهباني كه دم دره فقط برا استادا اون چوب قرمز و سفيد و ، بالا و پايين مي كنه.

موقع امتهانها كه مي شه ، همينطور ماشينه كه بيرون دانشكده صف كشيده ، جا پارك پيدا نمي كني لامسب .

البته هيچوقت صف ماشينها به درازي صف دانشجوها موقع ثبت نام نمي رسه ، مخصوصا وقتي مي خوان فيش هاشون و به اين بانك تجارت لعنتي واريز كنن. هميشه دو تا از كارمندهاي بانك كه احتمالا تبعيدي اند و براي ادب كردنشون فرستادنشون اينجا ، براي ثبت نام مي يان دانشگاه ما ، بدبختها از صبح ساعت 30/7 تا دو بعد از ظهر كه روزاي اول به چهار هم مي كشه ، جونشون بالا مي ياد. مخصوصا اگه ثبت نام خانمها باشه. آخه تعداد خانمها توي دانشگاه ما 500 برابر آقايونه.

هنوز از سردر! دانشگاه نگذشته بودم كه نگهبان يقمو گرفت: كارت! بي مروت اسلحه رو گذاشته بود بيخ گوشم. گفتم: به خدا من دانشجوي همينجام. گفت: آروم كارت و از جيبت در مي ياري ، قهرمان بازي هم در نمي ياري ها؟ دست كردم و يواش كارت و از جيبم در آوردم و جلوش گرفتم. ولم كرد.

نمي دونم نگهبان به اين مهربوني رو از كجا پيدا كردن!!!

ولي مهربونيش با مهربوني استادهامون فرق مي كنه. هميشه روز اول كه ميان خودشون خيلي با تجربه و منضبط و سخت گير نشون مي دن اما همين كه با يكي دو تا سوال ساده مي پيچونيشون ، همچين مهربون و لطيف مي شن كه نگو ، ولي متاسفانه مسئله اینجاست که هميشه هيچكي پيدا نمي شه كه همون يكي دوتا سوال ساده رو بپرسه!

يكي از بچه ها مي گفت استادا يه قدم از ما جلوترند و من با خودم فكر مي كنم اونا واقعا هم فقط يه قدم از ما جلوترند. به هر حال قابل دركه ، اونام زن و بچه دارن و احتمالا بايد سر ِ ماه كرايه خونه بدن ، چه انتظاري مي شه داشت ، زندگي سخته!

هنوز چند قدمي جلوتر نرفتم كه محبوبه رو مي بينم. هميشه وقتي همو مي بينيم نزديكه از ذوق منفجر بشيم!

مي دوه جلو و تا چشمش به كتابم مي افته جيغ مي زنه: اه ، حامد كتاب و گير آوردي؟

مي گم: دسته دومه ، از مهتاب ( پاساژ مهتاب ) گرفتمش.

كتاب و ازم مي گيره و در حالي كه ورق مي زنه مي پرسه : چيزي هم خوندي؟

مي گم : اي ، يه چيزايي...

خوب پس بگو ببينم ،سريع ترين نوع خودكشي كه با كمترين درد باشه چيه؟

- با گاز شهري توي خواب منظورته؟

مي خنده و مي گه: نه ... اشتباه كردي بازم ...

محبوبه هر وقت كه مي خنده روي لپاش گودال درست مي شه ، من از اينجور آدمها خيلي خوشم مي ياد. مخصوصا وقتي روبروی آدم وای می ایسته و يه جور خاصي نگاهت مي كنه ، اينقدر قشنگه كه آدم زمان و مكان يادش مي ره ... یه جورایی حس می کنی دیگه جسم نداری!

دفعه اولي كه ديدمش سال اول بود و من جلوي تابلوي اعلانات انجمن اسلامي وايستاده بودم و داشتم شرايط عضويتش و مي خوندم ، نمي دونستم عضو انجمن اسلامي بشم بهتره يا بسيج ، آخه هيچ فرقي تو شرايط عضويتشون نبود ، یعنی برای عضویت هر دو باید متعهد به آرمانهای بلند رئیس دانشگاه باشی! و معتقد به ولایت رئیس هم باشی! این از واجباته نه مستحبات!!!

فقط مي گفتن بچه هاي بسيج حسابي پولدارن و بهشون مي رسن و اردو زياد مي رن و از اين حرفا ...

ولي خب ، از اونجا كه من عقل درست و حسابي ندارم ، انجمن و انتخاب كردم ، هر چند كه تو انتخاباتش برنده نشدم و همه چي تموم شد.

خلاصه كنار تابلو اعلانات انجمن وايستاده بودم كه كه يه لحظه حس كردم يكي كنارم وايستاده. نگاش كردم و ازش خوشم اومد و بعد فهميدم همين محبوبه خودمونه. نزديك بود باهاش ازدواج كنم ها ، ولي خوشبختانه كار به اونجاها نكشيد ، يعني بعد از اين كه 500 بار دل من شكست و  600 بار دل اون ، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه بايد اين درس عمومي « خودكشي آسان » و پاسش كنيم و امتهان عمليش و هم حتما بديم. بعد اگه هر دومون ناموفق بوديم بعد از دوباره شروع مي كنيم ديگه ، چاره اي نيست.

خلاصه روي صندلي ، نزديك تريا ، وايستاده بودم و محبوبه روبروم نشسته و همينطور ور شليك مي كنه و منم پاتك شو جواب مي دم. هر وقت ما هم و مي بينيم همينطوريه ، فقط بلديم به هم چرت و پرت بگيم. اصلا اين رابطه شخصيتمون و خراب كرده ، هر دوتامونو مي گم.

روز اول كه اينطوري نبود. تازه از پيش دانشگاهي اومده بود و خيلي دختر جدي ، موقر و با شخصيت بود البته فكر كنم خودمم همينطوري بودم. يادمه اولين صحبتي كه با هم داشتيم درباره يه موضوع فلسفي ، جامعه شناختي بود ولي تو اين چهار سال لعنتي ... بگذريم.

محبوبه حالا يه شيشه نوشابه رو گرفته دستش و تكون مي ده ، سرش و مي پرونه هوا ، مايع توش مثل فواره مي زنه بيرون ، حتي روي من مي ريزه ، جيغ مي زنه: آي ي ي سر ريز كرد!!!

مي گم : خب ، دختر ، گاز فشرده اس ، سرريز مي كنه ديگه!

حالت جدي اي به خودش مي گيره و در حالي كه سعي مي كنه خنده شو پنهان كنه ، مي گه: نه ... گاز فشرده نه ... گاز سركوب شده ...

بعد با تمام وجود شروع مي كنه به خنديدن ، هميشه آدمهايي كه اطرافمون هستن از اين خنده هاي محبوبه حيرت مي كنن ، آخه خدائيش ناجور مي خنده.

يه لحظه حواسم پرت شد ، فكرم رفت يه جاي ديگه.

و حالا نمي دونم محبوبه كدوم گوري رفته و منم دارم به اين ساختمون پنج طبقه نيمه كاره اي كه قراره به واحدهاي كلاسيمون اضافه بشه نگاه مي كنم. از سال اولي كه وارد اين دانشگاه شدم ساختمون همونطوري بود كه الان هست. احتمالا شايد اگه بچه من بياد اين دانشگاه شايد بتونه ببينه كه دارن پنجره هاش و نصب مي كنن.

دارم به اون طبقه هاي بالاش نگاه مي كنم كه يه دفعه محبوبه رو مي بينم كه رو پشت بام ايستاده ، از همون بالا داد مي زنه: حامد ، مي خواي ببيني سريع ترين و بي دردترين خودكشي چيه؟

داد مي زنم : سريع هست ، ولي بي درد نيست ، تازه اگه زنده موندي چي؟

ولي اون خودش و پرت مي كنه و با سر محكم مي خوره به آسفالت جلوي ساختمون ، در دم تموم مي كنه.

واقعا راست مي گفت. فكر كنم اون حتي فرصت درد كشيدن هم نداشت!

استادمون روي سرش وايستاده و داره برا بچه هاي ديگه موقعيت و تشريح مي كنه: سرعت عملش خوب بود ، ولي اصولش و درست رعايت نكرد. و مي پرسه : كسي هست كه كتاب و خونده باشه و بتونه درست اين كار و انجام بده؟

صدا از هيچكي بلند نمي شه ، بعد من آرام از پله هاي ساختمون نيمه كاره بالا مي رم و خودم و به پشت بوم مي رسونم ، مطمئنم من اشتباه محبوبه رو نمي كنم ، چون درسمو خوب خوندم.

پايان   

 

نوشته شده توسط في في در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 10:27 | لینک ثابت |
 

به نام خدای کوچولو و ناز و مهربونم

 

سلام دوستای عزیزم ... 

بقول فیل کوچولو و جوجه نازنازی ـ نازم : خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

 

راستش طبق قرارمون باید روز یکشنبه UP می کردم ولی اینکه خواستم زودتر باشه به این خاطر بود که اگه اجازه بدین می خوام آخرین مطلبمو اینجا بزارم.

حقیقت اینه که تا یکی دو هفته دیگه امتحانات آخر ترم تابستونیم شروع می شه و تقریبا شش ماه بعدش ، توی اسفند ماه ، یک آزمون خیلی خیلی مهم ( آزمون فوق ) دارم که مجبورم می کنه یه کم بیشتر روی درسهام تمرکز بکنم.

بهمین خاطر برنامه درسیم خیلی فشرده است و واقعا بهم اجازه نمی ده که به چیز دیگه ای فکر کنم.

و همه اینارو گفتم تا بگم اگه اجازه بدین ازتون خداحافظی کنم.

 

شاید بعد از امتحاناتم که می شه سال دیگه ... باز برگشتم با حرفهای قشنگ تر ...

فقط اینو بگم که تو این مدت خیلی به من خوش گذشت و واقعا احساس می کنم که تونستیم توی محیط مجازی اینترنت روابط صمیمی ای رو بوجود بیاریم !

 

فقط الان قسمت دوم اون داستان و می زارم و یه داستان دیگه درباره « مسیح » که قولش و به یکی از دوستای خوبم دادم.

 


 

خب تا اینجا رسیدیم که آقا سگه وقتی بین حیوونا گوساله کوچولو رو ندید از بقیه جدا شد و رفت دنبالش ...

 

حالا ادامه ...

گوساله كوچولو هم آنروز مثل بيشتر حيوانات ده منتظر خانم روباه بود. اما همين كه شكم بزرگ و پاهاي باريكش و توي آينه ديد خيلي نااميد و افسرده شد و به خودش گفت: نبودن من چه اهميتي براي حيووناي ديگه داره ؟       

برا همينم تصميم گرفت اون روز و خارج از ده بگذرونه .  

او با نااميدي و تنهايي به سوي تپه روبروي ده مي رفت كه در راه با خانم داركوب و خانم گربه برخورد كه كنار اتومبيل مشكي و شيك آقا گرگه ايستاده بودند و با او صحبت مي كردند.   

صداي آقا گرگه رو از دور مي شنيد: خانم داركوب شما زيباترين حيوان اين دهكده هستين .

وقتي گوساله كوچولو به آنها رسيد خواست سلامي بكند و سريع عبور كند كه خانم گربه جلوش و گرفت و گفت: گوساله كوچولو ... كجاي مي ري ؟ مگه نمي خواي ؟     

در اين حين خانم داركوب و آقا گرگه هم صحبت شان را قطع كرده بودند و به گوساله كوچولو نگاه مي كردند.     

گوساله كوچولو نيم نگاهي به آنها كرد و بعد سرش و پايين انداخت و گفت: - نه .   

خانم داركوب رو به خانم گربه كرد و گفت: اوه خانم گربه ، فكر نمي كني بهتره مزاحم گوساله كوچولو نشيم ، شايد مي خواد اين روز و خارج از ده بگذرونه ، خودت كه مي دوني اينها شانسي .     

گوساله كوچولو بقيه حرفش و نشنيد چون به سرعت خداحافظي كوتاهي كرد و از آنها دور شد.   

او از تپه روبروي ده بالا مي رفت در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود. وقتي بالاي تپه رسيد خيلي احساس تنهايي مي كرد.   

در همين لحظه متوجه آقا سگه شد كه از پايين تپه به سوي او مي آمد. سريع رو برگرداند.   

آقا سگه به او نزديك شد و در چند قدمي او ايستاد ، نگاهش مي كرد.   

گوساله كوچولو بدون اين كه نگاهش كنه گفت: نمي خواي بري جاي بقيه ؟

نه .    

براي چي ؟     

- چون اونا گفتن من حيوون احمقيم.     

خودتم فكر مي كني كه احمقي ؟       

آقا سگه گفت: آره .    

گوساله كوچولو بهش نگاه كرد و لبخند زد: واقعا اين فكر و مي كني ؟  

نگاهش گرم و دوست داشتني بود.    

در همين وقت خانم روباه كه از آنجا عبور مي كرد تا خودش و به ده برسونه چشمش به اونا افتاد و با خوشحالي داد زد: سلام ، خوبين .    

گوساله كوچولو سرش و بلند كرد و نگاهش كرد. خانم روباه همين كه نگاه اون و ديد همانجا كه بود متوقف شد. پس از لحظاتي آرام گفت: گوساله كوچولو چه نگاه قشنگي داري.     

جلوتر آمد و آرام پرسيد: اجازه مي دي يه نقاشي ازت بكشم ؟    

آقا سگه كه حس كرد از غافله داره عقب مي مونه ، با دستپاچگي چند سرفه بلند كرد.      

خانم روباه نگاهش كرد و پرسيد: تو مريضي ؟     

- اه ، نه فقط هيچي .    

خانم روباه باز به گوساله كوچولو نگاه كرد. او مردد بود. اما نگاه گرم و مطمئن خانم روباه و كه ديد آرام گفت: اما شما حيووناي ديگه رو هنوز نديدين ، مخصوصا خانم داركوب .    

خانم روباه تو حرفش پريد که: ببين گوساله كوچولو من اصلا علاقه ندارم از اونا نقاشي بكشم.

گوساله كوچولو لحظاتي با نگراني نگاهش كرد ، اما كم كم لبخندي بر لبانش نقش بست.

 

كم كم داشت دير مي شد. بعضي از حيوونا كه خسته شده بودند ، غرغر مي كردند. آقا خروسه رو به خانم مرغه گفت: نازنين فكر مي كنم اينا همش سركاري باشه ... .   

و خانم مرغه نگاهش كرد: اوه ، عزيزم من كه نمي تونم باور كنم ، وحشتناكه ... .     

در همين موقع يكي داد زد: هي اوناهاش دارن مي يان .

و همگي خانم روباه و ديدند كه به اتفاق آقا سگه و گوساله كوچولو به سمت آنها مي آمدند. خانم داركوب از همه زودتر جلو رفت و با لبخند گفت: اوه ، خانم روباه شما ماهرترين و بي نظيرترين نقاش سرزمينمون هستين.   

خانم روباه لبخندي زد و چيزي نگفت. آقا سگه كه درست پشت سر او بود با صداي بلند داد زد: هي ، داركوب ، چاپلوسي نكن ، درست نيست.    

خانم داركوب با عصبانيت به او نگاه كرد: فكر كردي چاپلوسي مي كنم ؟  من فقط از همه شما با ادب ترم همين .   

در همين وقت خانم روباه با صداي بلندي داد زد: دوستان عزيز ، من از اين كه الان كنار شما هستم خيلي خوشحالم. و مي خوام از همه شما به خاطر آمدنتان به اين جا تشكر كنم. اما خيلي متاسفم از اين كه به شما بگم من انتخابم و كردم .     بعد با دست به گوساله كوچولو اشاره كرد.

خانم داركوب نگاهي به گوساله كوچولو كرد و با تعجب لحظاتي به خانم روباه نگاه كردو بعد از آن در حالي كه از حسودي داشت مي تركيد داد زد: تو اينو انتخاب كردي ؟  واقعا كه بي سليقه اي .    

گوساله كوچولو كه حرفش و شنيد ، سرش و پايين انداخت و هيچي نگفت.    

خانم گربه هم كه كنار آقا گرگه بود روش و برگردوند و جيغ زد: ايش ش ش ش از اولشم معلوم بود ، اینا همشون مث همن.    

در اين وقت آقا گرگه با خودش فكر كرد كه بايد كاري بكند اين بود كه به خانم داركوب نزديك شد و گفت: خانم داركوب من هنوز مطمئنم كه فقط شما زيباترين .    

خانم داركوب كه حسابي عصباني شده بود سرش داد كشيد: تو ديگه خفه شو .    

بعد به خانم گربه گفت: بيا بريم اينا هيچي از نقاشي نمي فهمن.    

 

آنطرفتر آقا خروسه و خانم مرغه هم با نااميدي داشتند به سمت خانه شان بر مي گشتند ، يكي شان گفت : عزيزم خيلي بد شد ها ؟    

و يكي ديگه جواب داد: غصه نخور نازنين ، قسمت ما نبود انشاا يه وقت ديگه .    

محوطه كاملا خلوت شده بود و فقط خانم روباه ، آقا سگه و گوساله كوچولو باقي مانده بودند. آقا سگه نگاهي به گوساله كوچولو كرد و وقتي فهميد حواسش نيست به خانم روباه نزديك شد و آرام زمزمه كرد: واقعا نگاه قشنگي داره ، نه ؟      

خانم روباه لبخند زد: مي خواي عكس تو رو هم كنارش بكشم ؟     

آقا سگه كمي فكر كرد: اما اونوقت ديگه قشنگ نيست.    

بعد به سمت گوساله كوچولو رفت و انتخاب شدنش را تبريك گفت.

 

 


 

حالا اون داستانی که گفتم درباره مسیح هستش ...

 

لبخند مسیح

سوز سرما را تا عمق وجودم حس می کنم. چوبها را پیاپی کنار آتش می چینم اما گرمایی را احساس نمی کنم.

دیوارها و پنجره های کلبه آنقدر منافذ باز دارند که گرما را احساس نکنم !

از میان پنجره شکسته باد شدید برف را به درون کلبه می ریزد و تا وسط کلبه خطی سفید را امتداد می دهد. حتی روی میز ، آنجا که روزی در اوایل بهار و در اولین قدم به این کلبه زمستانی ،

او ، گلدان گل آبی را بر روی آن گذاشت در حالیکه من ، قاب عکس مسیح را به دیوار می کوبیدم !

گفتم : ماه عسل خوبی می شه ، نه ؟

و او با همان لباس بلند هندی و موهای سیاه لختش از درون کلبه به میان سبزه ها و چمنزارهای پر از گل آبی و سفید دوید و فریاد زد : « یک ماه نه ... همیشه ... » !

و من به چهره مسیح که حتی بر روی صلیب هم لبخند می زد نگاه می کردم و حرفهایش را باور می کردم ...

 

یکبار به او گفتم : اینجا به زحمت می شه چیزی برای خوردن پیدا کرد .

و او در مقابل تصویر مسیح دستانم را در میان دستانش گرفت و گفت : عزیزم نیاز ما به نان نیست ...

 

آنروزها ما تنها نبودیم. آمد و رفتی بود و ازدحامی و جشن ها به افتخار مسیح !

 

اما وزش اولین باد سرد همه چیز را عوض کرد. او فریاد کشید : من از سرزمین گرم اومدم ! از هوای سرد می ترسم !

و چه زود چمدانش را بست. در آستانه در لحظه ای برگشت و نگاهم کرد. اما من که نمی خواستم آخرین نگاهش را ببینم به چهره مسیح نگاه کردم که هنوز لبخند می زد.

او از جاده خارج کلبه پایین می رفت و من شیشه پنجره را شکستم تا برای آخرین بار او را بهتر ببینم ...

 

بارش باران شدید همان شب لبخند را از بین برد. قطره های باران از میان سوراخ های سقف به روی تصویر می چکید و رنگ قرمز زمینه را بر روی صورت مسیح می کشید.

قطرات آب لبان او را آنقدر کشید که به زبانی می مانست که از دهان بازش بیرون زده باشد و چشمانش که رنگ قرمز زمینه را بیشتر در خود جمع کرده بود و باز به روی گونه اش امتداد می یافت.

 

و من در حالیکه خیس شده بودم و از سرما می لرزیدم فکر می کردم : کاش اینقدر سقف سوراخ نبود ...

 

به شتاب وسایلم را جمع کردم. از در بیرون زدم اما وزش تندبادها ، تاریکی راه و صدای زوزه گرگها که از دوردست ها شنیده می شد ، باز مرا به درون کلبه کشاند.

 

صدای افتادن قاب عکس از روی دیوار تکانم می دهد. باد شدیدتر شده است و صدای قژقژ دیوارها و سقف بیشتر به گوش می رسد.

برای اولین بار فکر می کنم اینجا چقدر تاریک است و تنگ ، و وقتی به در بسته نگاه می کنم به ذهنم می آید که : « نیاز ما به نان نیست » .

بلند می شوم. وسایلم را به دوش می اندازم و از در خارج می شوم.

شب هنوز تاریک است اما رگه هایی از روشنایی در افق دیده می شود. باد دانه های درشت برف را به صورتم می کوبد و صدای گرگها مدت هاست که به گوش می رسد.

اما شاید نامحسوس من از این است که هنوز هم می تواند حرکت کنم و بروم ، در طول جاده و امتداد افق ، جایی که روشن تر به نظر می رسد ...

 


 

خب حالا از همه شما دوستای خوبم که لینکتونو اینجا دارم : بید مجنون ، خاله ترنج ، فیل کوچولو و جوجه نازنازی ، پیشی و جوجو ، پیشی ملوسه و جوجه پرطلا ، ملکه بهار ( ملیکا ) ، نی ناز و ناناز ، دل کوچولو ، پسر وسطی ، دینامیت مهربون ، نازنین و وبلاگ گروه جامعه شناسی مون !!!

با تمام وجودم تشکر می کنم و ازتون ... خداحافظی می کنم ...

دلم می خواد گریه کنم ...

بای 

 

 

نوشته شده توسط في في در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 19:42 | لینک ثابت |

به نام خداي كوچولو و ناز و مهربونم

 

سلام دوستاي گلم !

امروز با يه داستان يه كم كودكانه و يه مطلب درباره مذهب اومدم ...

ولي چون داستان يه كم طولاني بود ، قسمت دومش و هفته بعد مي گم خب ؟

فقط اگه داستانه يا اون مطلبه ايرادي داره حتما بهم بگين باشه ؟

 

زيباترين حيوان دهكده : قسمت اول

خورشيد از پشت كوهها يواش يواش بالا مي آمد و روز ديگري در دهكده ما آغاز مي شد. امروز قرار بود اتفاق خيلي مهمي در دهكده بيفتد. قرار بود خانم روباه كه بزرگترين نقاش شهر بود به دهكده شان بيايد و قشنگترين حيوان دهكده را بكشد. بهمين خاطر تمام حيوانات ده از روزها قبل خودشان را براي اين روز آماده كرده بودند.

آقا خروسه هم يكي از آنها بود. آنروز او طبق معمول زودتر از بقيه بيدار شده بود و جلوي آينه ايستاده بود و پرهاش و ژل مي زد ، و به خودش مي گفت: اوه ، چه قشنگم ... .

و از توي آينه نگاهي به خانم مرغه كه روي تخت خوابيده بود و شكمش بالا و پايين مي شد ، كرد و باز به خودش گفت: هه ، مرغ تنبل چه راحت گرفته خوابيده با او شكم بزرگش !!!

باز جلوي آينه خودش و برانداز كرد و گفت: مطمئنم اگه خانم روباه بياد به جاي اين چاقالو من و برا نقاشيش انتخاب مي كنه.    

در همين وقت خانم مرغه هم بيدار شد و نگاهي به آقا خروسه كه جلوي آينه ايستاده بود كرد. بعد آينه كنار تخت و برداشت و در حالي كه خودش و مرتب مي كرد و به لباش چيزي مي ماليد ‍، به خودش گفت: تا وقتي من باشم كي اين بي ريخت و انتخاب مي كنه !

بعد رو به آقا خروسه كرد و با نازك ترين صداي ممكن گفت: عزيزم ، صبح بخير ، نمي خواي بري و صبح و خبر بدي ؟    

آقا خروسه صميمانه نگاهش كرد و با لبخند جواب داد: اوه ، آره نازنين ، اما اين بار فقط به خاطر تو .    

اين و گفت و پريد رفت رو پشت بام     

با قوقولي قوقوي آقا خروسه ، آقا سگه كه زير بام خوابيده بود از جا پريد. اونكه حسابي عصباني شده بود نگاهي به بالا كرد و داد زد: اه ، خروس لعنتي ، جقش بود بقيه پرهاتم مي كندم.     

آقا خروسه پايين و نگاه كرد و گفت: بلند شو سگ تنبل چقدر مي خوابي .   

آقا سگه خميازه اي كشيد ، پوزش و روي زمين گذاشت و با خودش فكر كرد خواب شيرين صبحش و به خاطر اين خروس احمق خراب نكنه !!!  

آقا خروسه كه از بي محلي آقا سگه عصباني شده بود سنگ جلوي پاش و هل داد و سنگ مستقيم خورد به كله آقا سگه .      

آقا سگه يك بار ديگه از جا پريد و واق واق كنان از آنجا دور شد.    

آقا سگه از ده بيرون آمد و انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده باشه سرش و بالا گرفته بود و مغرورانه قدم بر مي داشت. چند لحظه بعد به بركه آبي رسيد و قورباغه رو ديد كه داره برا خودش شنا مي كنه.   

بهش گفت: چطوري فسقلي ، خوب اول صبحي حال مي كني ها ؟      

قورباغه با ناراحتي جواب داد: به تو ربطي نداره سگ بد تركيب.    

آقا سگه با بي اعتنايي گفت: حيف كه تو هنوز خيلي كوچولويي وگرنه      

و قورباغه پريد تو حرفش و گفت: مطمئنم خانم روباه بياد تو رو برا نقاشيش انتخاب نمي كنه .     

آقا سگه يه لحظه فكر كرد و تازه يادش آمد: خانم روباه نقاشي خودش و برانداز كرد و به خودش گفت: سگ سفيد و قشنگي مثل من حيفه اينقدر خاكي باشه .    

پريد تو بركه و بدون توجه به قورباغه كه غرغر كنان از آب بيرون مي آمد ، شروع كرد به آبتني .     

در حال شنا به خودش مي گفت: تميز مي شم مثل يه دسته گل ، بعد خانم روباه مي پره جلوم و مي گه : آقا سگه اجازه مي دي يه نقاشي ازت بكشم ؟       

منم بهش مي گم : بگو ببينم نقاشيت در سطحي هست كه جرات كني و بخواي من و بكشي ؟!!!     

آقا سگه از آب بيرون آمد و وقتي ساعتي زير آفتاب دراز كشيد با سرو دمي بالا به سمت ده به راه افتاد.